تبلیغات
بسیج دانشجوئی دانشگاه طبرستان

بسیج دانشجوئی دانشگاه طبرستان
قالب وبلاگ

راهیان نور

فکه

فكه عطشگاه شهیدان

فكه یادآور نام چهار عملیات است: والفجر مقدماتی (بهمن ۶۱)؛ والفجر یك (فروردین ۶۲)؛ ظفر چهار (تیر ۶۳)؛ و عاشورای سه (مرداد ۶۳) فكه روایت سرزمینی است كه رمل‌های آن پیكر خونین بسیاری از عزیزان این سرزمین را كفن شده است.

این روایت ساده و مختصری است از منطقه فكه كه احتمالا یا رفته‌ای یا قرار است بروی و ببینی؛ اما من می‌خواهم روایت دومی را هم از فكه بیان كنم روایتی كه این‌قدر مختصر نباشد و گوشه‌ای از حقایق را به تصویر بكشد.

بسیجی‌ها هشت تا چهارده كیلومتر را در حالی با پای پیاده از میان رمل‌ها و ماسه‌های روان فكه گذشتند كه وزن تقریبی تجهیزاتی كه همراه داشتند دوازده كیلو بود؛ تازه بعضی‌ها هم مجبور بودند قطعات چهل كیلویی پل را نیز حمل كنند. این پل‌ها قرار بود روی كانال‌ها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشكل فوگاز برنخورد. تا همین جا را داشته باش تا برسیم سر موانع، اصلا عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین می‌گفتند عملیات موانع. هدف بسیجی‌ها خط دشمن بود. مجموعه‌ای از كانال‌ها، سیم‌خاردارها و میدان مین‌ها كه گاهی عمق آن به چهار كیلومتر می‌رسید، بچه‌ها یكی را كه رد می‌كردند به دیگری می‌رسیدند. موانع معروف فكه هنوز زبانزد نیروهای عملیاتی است؛ كانال‌هایی به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سیم‌خاردار، مین والمر و بشكه‌های پر از مواد آتش‌زا.

دشمن با هوشیاری مین‌ها را زیر رمل‌ها و ماسه‌ها كار گذاشته بود و چون بیشتر عملیات‌ها در شب انجام می‌گرفت تا چند نفر روی مین پرپر نمی‌شدند بقیه از وجود میدان مین باخبر نمی‌شدند. اكثر رزمندگان دشت فكه نوجوانان و جوانانی بودند كه عزم و اراده قوی‌شان آنان را سدشكن كرده بود، حالات معنوی و روحی آنها به قدری بی‌نظیر بود كه با اشتیاق برای عملیات آماده می‌شدند.

فكه را قتلگاه می‌گویند؛ قتلگاه شهیدان خودش یك سرزمین پهناور مملو از رمل و ماسه، با چند تا تپه ماهوری و نیروهایی كه در محاصره دشمن داخل شیار بین دو تپه پناه گرفته، شیار پر از مین والمر، آتش دشمن متمركز بر شیار سه روز مقاومت، بدون آب و غذا و سرانجام قتل‌عام.

در محور لشگر ۱۷ علی‌بن‌ابی طالب، بچه‌ها در ساعت ده شب با دشمن درگیر می‌شوند و خط دشمن شكسته می‌شود. جنگ شدیدی درمی‌گیرد. شهید زین‌الدین دستور می‌دهد بچه‌های مهندسی سریعا اقدام به زدن خاكریز كنند اما حجم شدید آتش دشمن مانع می‌شود و سرآغاز حماسه مظلومانه‌ای در فكه شكل می‌گیرد، حدود ساعت ۲:۱۵ شب خبر می‌رسد مهمات بچه‌ها در حال تمام شدن است و تعداد زیادی از بچه‌ها زخمی و شهید شده‌اند، با توجه به حجم شدید آتش دشمن و وضعیت خاص منطقه (رملی بودن) امكان ارسال مهمات به سختی ممكن است. عراقی‌ها بچه‌ها را از سه طرف محاصره می‌كنند، اما فرزندان عاشورایی خمینی تا ساعت حدود هفت صبح مقاومت می‌كنند، وقتی دستور داده می‌شود بچه‌ها كمی به عقب برگردند صدایی از آن طرف بی‌سیم برای همیشه جاودانه می‌ماند، فرماده گردان می‌گوید: اطراف من بچه‌هایم روی خاك افتاده‌اند، من اینها را چطور تنها بگذارم.

از ناگفته‌هایی كه فكه آرام و ساكت در سینه دارد، نحوه شهادت اسرا و مجروحین است. گروه تفحص در حین عملیات جستجو به سیم‌های تلفنی رسیدند كه از خاك بیرون زده بود. رد سیم‌ها را كه گرفتند رسیدند به یك دسته از شهدا كه دست و پایشان با همین سیم‌ها بسته شده بود، معلوم بود كه آنها را زنده به گور كرده‌اند. چرا كه كسی دست كشته‌ای را نمی‌بندد.

نمی‌دانم چقدر از گردان حنظله می‌دانی؟! سیصد نفر در یكی از كانال‌ها محاصره شدند و اكثرا با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند. در آن موقعیت، عراقی‌ها مدام با بلندگو از نیروها می‌خواستند كه تسلیم شوند و بچه‌ها در جواب، با آخرین رمق خود فریاد تكبیر سر می‌دادند. آن شب آنان فریاد سر دادند اما سر تسلیم فرود نیاوردند.

گرچه فكه از لحاظ نظامی پیروزی آن‌چنانی به خود ندید، اما قصه مقاومت رزمنده‌ها در شرایط بسیار سخت جنگی و تشنگی مفرط، كربلایی دیگر را برای این كشور رقم زد و در واقع اذن دخول سرزمین فكه همین تشنگی است.

در یادداشت‌های باقی‌مانده از یكی از شهیدان گردان حنظله آمده است: امروز روز پنجم است كه در محاصره هستیم. آب را جیره‌بندی كرده‌ایم. نان را جیره‌بندی كرده‌ایم. عطش همه را هلاك كرده، همه را جز شهدا كه حالا كنار هم در انتهای كانال خوابیده‌اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه سلام الله علیها.

فتح المبین

سرزمین حماسه

اگر تپه‌ها و وادی‌های این سرزمین زبان داشت از حما‌سه‌های فرزندان این سرزمین می‌گفت؛ از پل ناجیان كه عبور می‌كنی به شیارهای معروفی می‌رسی كه ماه‌های نخست جنگ شاهد حماسه‌های بسیار بودند: شیار شیخی، شیار المهدی و شیار شلیكا.

این منطقه، عملیات فتح‌المبین را در خود دیده است و امتداد این جاده می‌رسد به سایت‌های رادار چهار و پنج و ارتفاعات ابوسلبی‌خات و رودخانه رفاعیه.

سایت‌های چهار و پنج كه قبل از انقلاب بنا شده بودند، بهترین ارتفاع منطقه بودند و مسلط بر عراق و ایران. عراق همان اوایل جنگ دست گذاشت روی این ارتفاعات و آنها را از ما گرفت و با استفاده از موقعیت و ارتفاع همین سایت‌ها بود كه راحت دزفول، اندیمشك، شوش و جاده اندیمشك به اهواز را با موشك زمین به زمین می‌زد. تازه از این موقعیت می‌شد پرواز هواپیماها را هم كنترل كرد. چشم منطقه اینجا بود. صدام هم خیلی مواظب بود كه آن را از دست ندهد. آن قدر نیرو برای محافظت از این منطقه آورده بود كه با غرور می‌گفت: اگر ایرانی‌ها سایت‌ها را بگیرند، كلید بصره را هم به آنها می‌دهم.

دو روز از فروردین ۶۱ گذشته بود كه عملیات فتح‌المبین كلید خورد. در استخاره محسن رضایی برای آزاد سازی این مناطق سوره فتح آمد و نام عملیات فتح‌المبین گذاشته شد. رمزش را هم گذاشتند: یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها.

مرحله اول عملیات، عبور رزمنده‌ها از شیارها بود كه به كمین عراقی‌ها خوردند. در همین شیارها بود كه خیلی‌ها شهید شدند. این را گفتم كه بدون وضو وارد نشوی و قدم كه بر می‌داری مواظب باشی...

چون عراق هوشیار بود مرحله اول را دوام آورد؛ حتی حمله هم كرد و تعدادی از نیروهای ما را اسیر گرفت. مرحله اول، خدا ما را نجات داد و فتح خدا آغاز شد.

مرحله دوم و سوم عملیات، عراقی‌ها چنان ضربه‌ای خوردند كه راهی جز فرار نداشتند. آنها اصلا انتظار نداشتند كه ایرانی‌ها به این قوت جلو بیایند و به پادگان عین‌خوش برسند. دیگر برای آنها جای ماندن نبود.

هفت روز از فروردین ۶۱ گذشته بود كه سایت دست رزمندگان اسلام بود؛ اما صدام به وعده‌ای كه داده بود هیچ وقت عمل نكرد و این برای او درس عبرتی نشد كه دیگر خط و نشان نكشد. در خرمشهر هم همین حرف‌ها را زد؛ ولی دو ماه بعد از این آنجا را هم مفتضحانه رها كرد و رفت تا دیگر جرات نكند وعده و وعید بدهد.

در فتح‌المبین، عراقی‌ها به گونه‌ای غافلگیر شدند كه اسناد و مدارك و چمدان‌های محرمانه بسیاری از خودشان جا گذاشتند و رفتند. ماشین‌هایشان كه در گل گیر می‌كرد رها می‌كردند و پا به فرار می‌گذاشتند. اگر ما در طول جنگ ده كامیون سند از عراق گیرمان آمده باشد، نه كامیون آن در همین منطقه فتح‌المبین بود.

اگر فتح خدا نبود و اگر ما در فتح‌المبین پیروز نمی‌شدیم، با پنج عملیات هم نمی‌شد، این زمین‌های بزرگ و سایت‌ها را آزاد كرد. چرا كه عراقی‌ها تا این مرحله حالت هجومی داشتند. از این عملیات به بعد، عراقی‌ها دست و پایشان را جمع كردند؛ میدان مین گستردند و مجبور شدند به لاك دفاعی بروند.

امروز به یادبود شهیدان این منطقه، یادمان زیبایی ساخته‌اند تا شاید تو بتوانی در فضای همان روزها قدم بزنی. شیارهای كوچه مانندی كه آهسته تو را از خود عبور می‌دهد تا آرام آرام دلت نرم شود و آشتی كنی با هر آنچه از یاد برده‌ای آشتی كنی، با آنانی كه آرام آرام از كنار همه زیبایی‌های دنیای فانی گذشتند تا به زیبایی مطلق برسند.

چزابه

بیایید چزابه تا بهشت را قبل از مردن ببینید

در مسیر جاده‌ای كه از مرز به بستان كشیده شده است منطقه‌ای است شهید پرور به نام چزابه. این منطقه در شمال غربی بستان است.

چزابه نامی است كه فراموش نمی‌شود؛ ساكت و آرام. وقتی نام چزابه را می‌شنوی ناخودآگاه زیر لب می‌گویی: طریق القدس و فتح‌المبین، و روی زمین می‌نشینی و با انگشت می‌نویسی «اسفند ۱۳۶۰» اوج ناكامی دشمن برای جلوگیری از انجام عملیات فتح‌المبین بود.

در اینجا حس می‌كنی تا خدا فاصله‌ای نداری. اینجا مقتل اسماعیلیان است. شب‌ها چزابه زانوی غم بغل می‌گیرد.به چزابه كه می‌رسی دوست داری زیارت عاشورا بخوانی و گریه كنی. اینجا دوست داری سرت را روی زانوی خاك بگذاری و هق هق گریه‌ات را در فضا رها كنی. وقتی كه توی آب هور نگاه كردم خودم را پیدا كردم، اما نشناختم، خیلی عوض شده بودم. مهم نیست. مهم این است كه خودم را پیدا كرده‌ام، خرابه را ساخت. ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.

شهدا! من امروز با شما تولدم را جشن می‌گیرم. دلم می‌خواهد داد بزنم و گریه كنم. سال‌ها بود از قطار غفلت پیاده نمی‌شدم، همه چیز را مال خود می‌دانستم و می‌خواستم، ولی حالا نه. هر چه را برای خود می‌پسندم برای دیگران هم می‌پسندم و هر چه برای خودم نمی‌پسندم برای دیگران نیز نمی‌پسندم.

من هر چه دارم با همه قسمت می‌كنم به جز شهدا را.شهدا مال من و هر چه دارم غیر از شهدا مال دیگران. من دلم را وقف شهدا می‌كنم و از شهدا می‌خواهم این موقوفه را تعمیر كنند و بازسازی نمایند.

به زحمت آب دهانم را قورت می‌دهم و به آرامی چشم‌هایم را می‌بندم و با تمام وجود نفس عمیقی می‌كشم و چشم‌هایم را باز می‌كنم و داد می‌زنم: سلام خدا، من آمدم. دیدی بالاخره نشانیت را پیدا كردم. من نشانیت را از توی جیب شهدا برداشتم. اینقدر با شهدا دوست شدم كه اجازه دادند بدون اجازه هم دست توی جیبشان بكنم.

نفس‌های چزابه بوی گاز خردل می‌دهد. چشم‌هایم ورم كرده و قرمز شدند.

چزابه یعنی مدت طولانی توی آب بودن و بی حركت ماندن. چزابه یعنی هول و هراس و اضطراب، وحشت و نگرانی. چزابه یعنی نبرد بدون خاكریز و بدون سنگر و سرپناه. چزابه یعنی بارش مرگ از زمین و هوا، یعنی گیر كردن در وسط آتش. چزابه یعنی ماهی‌ها لب آب ذبح شدن.

ای كاش چزابه حرف می‌زد و من نوشته‌هایم را تكمیل می‌كردم. ای كاش گریه مجال نوشتن می‌داد. اینجا می‌شود كربلا را نقاشی كرد. حنجره پاره اصغر را كشید و ناله رباب را شنید. اینجا می‌شود شناسنامه ابلیس را لغو و باطل كرد.

تصمیم گرفتم‌ام چراغ تكلیفم را روشن كنم. اینجا بهترین جایی است كه می‌شود هوای نفست را زیر پا بگذاری. اینجا آسمان همیشه آبی است. خودم را ورق می‌زنم و گذشته‌هایم را مرور می‌كنم. چیزی برای گفتن ندارم. كار مثبتی نكرده‌ام كه سرم را بلند كنم و به چهره شهدا نگاه كنم، دلم می‌گیرد و سرم را پایین می‌اندازم ولی زمین هم مرا شرمنده می‌كند. حس می‌كنم هنوز خون شهدا روی زمین مانده است. گاهی اوقات فكر می‌كنم برای چه شهدا مرا دعوت كرده‌اند من كه برایشان كاری نكرده‌ام.

چزابه هزار كربلا زخم دارد؛ چزابه بهترین دلیل برای اثبات وجود خداست.

اگر خدا نبود شیعه صاحب نداشت. من اعتقاد دارم آنها كه شیعه نیستند نسبتشان به خدا نمی‌رسد و از قبیله نور و باران نیستند! آنها كه شیعه نیستند اصلا نیستند. من معتقدم كه شیعه ریشه در آسمان دارد.

من تصمیم گرفته‌ام آن قدر در چزابه بمانم تا خدا را پیدا كنم و با هم به شهر برگردیم. من دوست دارم مردم هم خدا را ببینند و اگر وقت كردند به چزابه بیایند و اگر وقت كردند بهشت را قبل از مردن ببینند.

چزابه یعنی بهشت.

دهلاویه

گل چمران در دهلاویه شكفت

كمتر كسی فكرش را می‌كرد كه یك روستای كوچك به اسم دهلاویه كه قبل از جنگ كمتر كسی نامش را شنیده بود، این همه زائر پیدا كند و مردم از خاكش برای خود یادگاری بردارند. دهلاویه در شمال غربی سوسنگرد، در كنار جاده بستان است. حكایت این روستای كوچك شنیدنی است.

اواخر آبان ۱۳۵۹ بود. عراقی‌ها قصد حمله به دهلاویه را داشتند، ولی نیروهای رزمنده دهلاویه خیلی كم بودند. وضع بدی بود. كمك رسید، چند تا كامیون از انتهای جاده دهلاویه خودشان را نشان دادند. رزمنده‌ها تبریزی بودند؛ این همه راه را از آذربایجان آمده بودند برای دفاع از روستای دهلاویه. بچه‌ها اشك شوق می‌ریختند.

توان دفاعی دهلاویه بالا رفته بود، ولی آب و غذا داشت تمام می‌شد. برنامه‌ریزی‌ها به هم خورده بود. كسی نبود كه از بیرون شهر غذا بیاورد. مردم شهر هم دلشان می‌خواست اسلحه داشته باشند، اما كسی نبود كه آنها را مجهز كند. نیروهای مدافع شهر هم یا شهید شده بودند و یا در جبهه دهلاویه مستقر بودند.

سوسنگرد هم در محاصره بود. درخواست نیرو شد، گفتند اقداماتی برای اعزام نیرو انجام شده است، ولی تجهیز و اعزام آنها از استان‌های دیگر، حداقل دو هفته وقت لازم داشت؛ زمان به سرعت می‌گذشت. باران آتش بود، از گلوله خمپاره گرفته تا توپ و كاتیوشا. جنگ بود و دفاع از دهلاویه و سوسنگرد و تنها پنجاه پاسدار تبریزی و نیروهای مردمی و سپاه سوسنگرد. همین و بس!

بچه‌ها چنان مقاومتی از خود نشان دادند كه عراقی‌ها با بی‌سیم گزارش داده بودند: «كار در دهلاویه گره خورده است.»

نیروهای عراقی از سه طرف به سمت شهر پیش‌روی می‌كردند. هیچ راهی برای نجات زخمی‌ها و تخلیه شهدا وجود نداشت، مگر از طریق رودخانه كه آن هم بلم نیاز داشت. دهلاویه سقوط كرد.

چمران دست به كار شد. بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی هماهنگی ایجاد كرد. به بچه‌ها تاكتیك‌های جدید نظامی یاد داد. منتظر دستور امام (ره) بود. بالاخره نیمه‌های شب ۲۵ آبان این دستور ابلاغ شد و صبح ۲۶ آبان نیروهای ایرانی حمله را آغاز كردند.

در جریان باز‌پس‌گیری دهلاویه دكتر چمران زخمی شد. آمار شهدا هم بالا رفته بود؛ اما فتح دهلاویه برای رزمنده‌ها مهم بود. بچه‌های ستاد جنگ‌های نامنظم، یك پل ابتكاری و چریكی روی كرخه ساختند تا راهی برای ورود به این شهر پیدا كنند.

خرداد ۶۰ درگیری در دهلاویه بالا گرفت. نیروهای دو طرف آن قدر به هم نزدیك شده بودند كه با نارنجك می‌جنگیدند. مناجات معروف شهید چمران با اعضا و جوارحش، در همین شرایط نوشته شده است: «ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل كن... به شما قول می‌دهم كه پس از چند لحظه، همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش بیابید...»

دهلاویه برای همیشه آزاد شد، اما برای این آزادی‌اش تاوان بزرگی را پس داد؛ تاوانی به قیمت خون پاك‌ترین فرزندان این سرزمین؛ تاوانی به بزرگی خون چمران و دوست سرگردش احمد مقدم. چمران و دیگر یارانش همان‌جا از قید زمان و مكان رها شدند و به یاران شهیدشان پیوستند و دهلاویه را زیارتگاه كردند كسی فكرش را نمی‌كرد این روستای كوچك روزی این همه زائر داشته باشد.

هویزه

غیرتكده

هویزه با نام شهید علم‌الهدی عجین است؛ با خاطرات نبرد نابرابر عده‌ای محدود در مقابل لشگر تانك‌ها و به خون غلتیدن‌های جوانان مومن.

محمدحسین قدوسی، فرزند شهید قدوسی و نوه علامه طباطبایی بود. به سینه‌اش تیر خورده بود و داشت دست و پا می‌زد. رفتم كمكش كنم كه دیدم دارد با خون سینه‌اش وضو می‌گیرد... مبهوت مانده بودم. گفت كمكم كن به حالت سجده بروم. پیشانی‌اش را بر خاك گذاشت و پر كشید.

محمد را دیدم كه ناگهان بلند شد و از خاكریز بالا رفت. گفتم كجا؟ گفت: خدمه تانك دارد می‌سوزد. گفتم: خودت زدی. گفت: تكلیف من زدن تانك بود، اما حالا می‌بینم یك انسان دارد می‌سوزد و تكلیف من نجات اوست!

سهام با آن كه دختر بچه‌ای بیش نبود، غیرت و رشادت را از مادر بزرگ‌های خود به ارث برده بود. كوزه آبی به سر گرفته به همراه دوستانش راهی رودخانه شدند تا آب بیاورند. عراقی‌ها مزاحم آنان شدند و یكی از مزدوران بعثی با گلوله، كوزه دختران را بر سرشان می‌شكست. سهام مثل شیر می‌غرید: «مگر شمر هستی؟!» این حرف سهام برای بعثی‌هایی كه حرمت عرب‌ها را هم نگه نمی‌داشتند سنگین بود. این بار به جای كوزه پیشانی سهام هدف تیر قرار گرفت. خبر شهادت سهام به سرعت پخش شد. غیرت مردم هویزه آنان را تحریك كرد تا این بار بساط زورگویی بعثی‌ها را جمع كنند. فردای آن روز، دهم مهر، پایگاه مزدوران سقوط كرد و بعثی‌ها با خفت فرار كردند.

چند روز بعد دستور رسید كه مردم باید هویزه را ترك كنند. خیلی سنگین بود، اما چاره نداشتند؛ چرا كه خطر در كمین بود. آنان با دل‌شكسته و غمگین خانه‌های خویش را رها كردند و جز جوانان و نوجوانان و عده‌ای پیرمرد و پیرزن و افراد بی‌بضاعت كسی نماند. مهاجرین رفتند تا خبر مقاومت مردانه مردم هویزه را به دیگران بدهند و بازماندگان ماندند تا حماسه بیافرینند. هویزه خلوت شده بود و می‌رفت تا حماسه‌ای بیافریند.

از شهرهای اطراف نیروهای كمكی می‌رسد. كم‌كم سپاه هویزه سازمان‌دهی و منظم می‌شود. عملیات‌های شناسایی انجام می‌گیرد. در همان روزهای اول، ۲۵ آبان، حصر سوسنگرد شكسته شد. دو روز بعد،‌ ۲۷ آبان، سید حسین علم‌الهدی با عده‌ای از دوستان اهوازی خود كه از دانشجویان پیرو خط امام بودند وارد هویزه شدند تا جاودانه تاریخ شوند.

مرحله اول عملیات در روز ۱۵ دی برای آزادسازی جفیر و پادگان حمید شروع شد،‌ اما ناقص ماند. مرحله دوم،‌ فردای آن روز ساعت هشت صبح آغاز شد. نیروها به طرف پادگان حمید و جفیر حركت كردند،‌ اما آتش دشمن شدید بود و عملیات متوقف شد. علم‌الهدی و یارانش در محاصره كامل تانك‌های دشمن قرار گرفتند و به شهادت رسیدند و بدن مطهرشان در زیر تانك‌ها له شد تا جاودانه گردد.

یك سرباز عراقی می‌گوید: «در محله‌ای كه ما مستقر بودیم،‌ یك پیرزن و پیرمرد باقی مانده بودند و روزی یك بار برای گرفتن غذا نزد ما می‌آمدند. یك روز كه به مقر آمده بودند یكی از افسران ضد اطلاعات وارد مقر شد و آن دو را دید. پرسید: «چرا به اینها غذا نمی‌دهید؟» از مقر یك گالن نفت آورد و روی پیرزن خالی كرد. بعد كبریت زد. پیرزن در آتش می‌سوخت، جیغ می‌كشید و سرانجام بر زمین افتاد و ذره ذره سوخت. پیرمرد ضجه می‌زد. ستوان او را كشان‌كشان تا رودخانه برد. دست و پایش را با سیم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. آخرین بار پیرمرد را دیدم كه چند بار در رودخانه بالا و پایین رفت و بعد ناپدید شد.»

با عزل بنی صدر از فرماندهی كل قوا، عملیات بیت‌المقدس با رمز «یا علی بن ابی طالب» شروع شد و روز هجدهم اردیبهشت ۶۱، رزمندگان اسلام دشمن را مجبور به عقب نشینی كردند. هویزه خیلی خوشحال شد كه به دامان سرزمین ایران بازگشت و امروز هویزه خوشحال است كه در آغوش خود پیكر قطعه قطعه شده حماسه آفرینانی چون علم‌الهدی را دارد كه اجسادشان را پس از هفده ماه از زیر آوار بیرون كشیدند.

شلمچه

سرزمین لاله‌ها

روی زمین دنبال آسمان نگردید؛ هر چه هست آن بالاست.

عملیات كربلای چهار تمام شده بود و هنوز خاطره شهادت بسیاری از بچه‌ها از اذهان نرفته بود كه باید رزمندگان و مردم شهد شیرین پیروزی را می‌چشیدند. یكی از فرماندهان عملیات كربلای پنچ می‌گفت: تمام جوانب را بررسی كردیم. شناسایی منطقه كار راحتی نبود. محور «شلمچه» از همه محورها مهم‌تر بود. شلمچه دروازه بصره بود. از این نقطه می‌توانستند به دشمن نفوذ كنند. دشمن محكم‌ترین مواضع و موانع را برپا كرده بود. بررسی منطقه وقت می‌برد. دشمن در منطقه آب رها كرده بود. خط اولش، دژ محكمی بود با سنگرهای بتونی. پشت آن تانك‌ها مستقر بودند و به خوبی بر منطقه اشراف داشتند. خط دوم و سوم كه كانال بود، خط چهارمش هم پشت نهر دوعیجی بود. خط پنجم هم قرارگاه تاكتیكی دشمن و مركز توپخانه بود و تازه این، همه ماجرا نبود.

۱۹دی ماه ۱۳۶۵ بود. ساعت یك و نیم شب. دشمن این‌طور استدلال كرده بود كه فعلا ایران بعد از عملیات ناموفق كربلای چهار، قادر به انجام عملیات جدیدی نیست. نیروهای عراقی كم‌كم به سمت فاو رفته بودند تا در باز‌پس‌گیری آنجا حضور داشته باشند. اینجا بود كه رزمنده‌ها زمان را به دست گرفتند. حمله نیمه‌شب بسیجی‌ها در شرق بصره، دشمن را گیج كرده بود. دشمن غافلگیر شده بود. رمز مقدس «یا زهرا (س)» داشت كار خودش را می‌كرد.

شكست‌های متعدد، دشمن را به این نتیجه رسانده بود كه به جای حالت تهاجمی، حالت تدافعی بگیرد. به همین دلیل، دست به كار شد و در شلمچه، موانع وسیعی به شكل «ن» ساخت كه دهانه باز آنها به عرض سیصد متر به طرف ایران قرار داشت. ارتفاع این موانع، به هفت متر می‌رسید. ساخت این نونی‌ها كار را برای ما دشوار ساخته بود. تسلطی كه عراق از اطراف این گودال به رزمنده‌های ایرانی داشت، امكان هر تحركی را از آنها می‌گرفت و ما برای فتح هر یك از این موانع، شهدای بسیاری را تقدیم كردیم؛ اما بالاخره ایمان و اراده رزمندگان از سد تمامی موانع گذشت.

خیلی‌ها زیر رگبار گلوله فقط «هدف» را می‌دیدند و بهانه‌ای برای برگشتن نمی‌آوردند. آنچه در شلمچه مهم بود، این كه رزمنده‌ها سرعت عمل را به دست بگیرند. در صورت تسلط بر این منطقه ایران می‌توانست برتری خود را در جنگ ثابت كند.

ارتش عراق شكست را باور نداشت. روزنامه Observer چاپ پاریس نوشت: «برای اولین بار از آغاز جنگ تاكنون، ناظران و كارشناسان غربی درباره امكانات دفاعی عراق دچار تردید شده‌اند.»

هفته‌نامه نیوزویك هم نوشت: «تهاجم ایرانی‌ها در نزدیكی بصره، حداقل یك چیز را درباره جنگ ایران و عراق تغییر داده و آن این كه برای اولین بار طی چند سال گذشته این احتمال را كه یك طرف حقیقتا بر دیگری پیروز شود مطرح ساخته است.»

خیلی‌ها شلمچه را با غروبش می‌شناسند و نذر می‌كنند كه غروب به شلمچه برسند. نجوای غروب شلمچه با بقیه ساعات روز فرق می‌كند. فقط باید یك بار امتحان كرد.

شلمچه هنوز هم گلوگاه عراق است. كمی آن طرف‌تر حسینیه شلمچه قرار دارد، با نشانه‌های پر رنگ پایداری... تانك‌های به گل نشسته، مین‌های خنثی نشده، كلاه و قمقمه‌های سوراخ‌شده و نخل‌های بی‌سر. اصلا می‌خواهم بگویم دریچه‌های آسمان، توی خاك شلمچه است.

مسجد جامع

پایتخت پایداری

«بجنگید، ما داریم می‌آییم» این صدای رادیو عراق در حمایت از انفجارهای خلق عرب در خرمشهر بود. این منافقان ضد انقلاب از عراق اسلحه و مهمات قاچاق وارد خرمشهر می‌كردند تا زمینه‌های جنگ را آماده كنند.

همان روزها كم‌كم تانك و توپ و نیروهای عراقی در مرز استقرار می‌یافتند. هر لحظه خاكریزهای عراق بالا می‌رفت و همزمان با آن هواپیماهای عراقی روی سر خرمشهر می‌چرخیدند و عكس می‌گرفتند و موقعیت كلی شهر را شناسایی می‌كردند.

مردم عادی و حتی نظامی‌ها هم فكر می‌كردند هواپیماهای خودی و ایرانی است. رخنه خائنینی چون بنی‌صدر این بلا را بر سر ما آورد.

صدام و دولتمردانش فكر می‌كردند مردم خوزستان هم مثل بقیه عرب‌ها هستند. به آنها مژده خودمختاری و به رسمیت شناخته شدن می‌دادند. ۳۱ شهریور ۵۹ عراق برای آزادی و خودمختاری خوزستان و منطقه جنوبی، هواپیماها و تانك‌ها و نفربرهایش را برای تخریب خرمشهر فرستاد.

روز نهم مهر ۱۳۵۹ حدود دویست تانك به خرمشهر یورش آوردند. تعداد معدودی از مردم مظلومانه و با كم‌ترین امكانات دفاع كردند و در همان روز آنها را هفت كیلومتر عقب راندند. آن روز چند عراقی‌ هم دستگیر شدند كه با ترس و لرز می‌گفتند: «انا مسلم! انا مسلم!»

«بجنگید، ما داریم می‌آییم» این قول مساعدت و كمك به كسانی بود كه حتی بدون امكانات اولیه در مقابل دشمن ایستاده بودند. آنها نمی‌توانستند ببینند كه خرمشهر سقوط می‌كند. مظلومانه به مقابله برخاستند و طی ۴۵ روز مقاومت شجاعانه بسیاری از طرح‌های دشمن را به شكست كشاندند.

بچه‌ها داشتند مسجد جامع خرمشهر، سنگر عظیم امیدشان را از دست می‌دادند. روز عید قربان هم مسجد خرمشهر مورد هدف دشمن بود.

چهارم آبان روز سقوط خرمشهر بود. در این روز صدامیان كنار مسجد جامع عكس یادگاری می‌گرفتند. خرمشهر این خطه آفرینش با خون افرادش شسته شد و به دست ناكسان افتاد.

خرمشهر سقوط كرد و تن ایران زخمی شد.

امام حسین علیه السلام اذن دخول دادند. عملیات بیت‌المقدس شكل گرفت. كاروان حق به راه افتادند. جان‌های شیفته و شجاع برای زیارت ضریح آزادی می‌رفتند.

صدامیان از بوی لاشه‌های سربازانشان ترس را استشمام می‌كردند. خرمشهر پایگاه اصلی پیروزی بود. آنها نمی‌خواستند این كلید پیروزی را از دست بدهند. ابهت غرب و شرق توی خرمشهر مستقر بود. نمی‌خواستند حداقل آبروی سیاسی‌شان از بین برود. بیش از یك سال بود كه تمام امكانات و واحدهای تحت امر را جمع‌آوری كردند و فواره آتش بر سر رزمندگان اسلام باریدن گرفت.

یكی از فرماندهان به شهید صیاد شیرازی گفته بود: «جناب سرهنگ! نیروهای من دیگر با تفنگ هم نمی‌توانند بجنگند. حتی فرصت نمی‌كنند لحظه‌ای سلاحشان را تمیز كنند، آن قدر كه آتش دشمن سنگین است.» و صیاد دستور داد: «عملیات را ادامه دهید.»

میان برخی فرماندهان زمزمه می‌شد كه «عملیات متوقف شود.» شهید حسن باقری وقتی این مطلب را شنید، یك دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: «خجالت نمی‌كشید؟ بیست روزه كه به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می‌شود. ما تا آزادی خرمشهر اینجاییم.» نیروهای عراق می‌خواستند به هر قمیتی كه شده حلقه محاصره را بشكنند. به شدت آتش می‌بارید، اما نور از نردبان آتش بالا رفت و شیطان‌پرستان را به زانو درآورد و به فرموده امام (ره): «دست قدرت حق از آستین فرزندان اسلام بیرون آمد و كشور بقیه‌الله‌الاعظم (ارواحنا لمقدمه الفداه) را از چنگ گرگان آدمخوار كه آلت‌هایی در دست ابرقدرتان خصوصا آمریكای جهان‌خوارند، بیرون آورد و ندای الله‌اكبر را در خرمشهر عزیز طنین‌انداز كرد و پرچم لا‌اله‌الا‌الله را بر فراز آن شهر خرم كه با دست پلید جنایتكاران غرب به خون كشیده شد و خونین‌شهر نام گرفت، به اهتزاز درآوردند... آنان فوق تشكر امثال من هستند... مبارك باد و هزاران بار مبارك باد...»

زائران كربلا در سوم خرداد ۶۱ از دروازه‌های غربی خرمشهر، شهر را به بوسه آزادی نوازش كردند و نیروهای دشمن را منهدم نموده و بسیاری از آنها را به اسارت درآوردند. احمد زیدان هم فرمانده نیروهای عراق در خرمشهر روی مین رفت و در آتش سوخت. خرمشهر كه پس از ۴۵ روز مقاومت در برابر دشمن سقوط كرده بود، بعد از ۵۷۵ روز اشغال، در ظرف ۴۸ ساعت آزاد و به طور كامل از لوث وجود اشغالگران پاك‌سازی شد. زائران كربلا در اولین اقدام خود پس از آزادسازی شهر به زیارت مسجد جامع رفتند و نماز شكر را در آنجا خواندند.

دو ساعت از ظهر گذشته بود كه جمله «خرمشهر، شهر خون آزاد شد» شهرهای كشور را غرق در شادی و سرور كرد.

خرمشهر برای همیشه تاریخ به خود می‌بالد؛ چرا كه مقاومت و پیروزی را بر پشت خود لمس كرده است. خرمشهر پایتخت جنگ و پیروزی، مدرسه عشق با نیمكت سنگرها، خواهش گمشده مدینه فاضله را به بلندای تاریخ فریاد زد و آشكار ساخت و همچون مكه كه سرزمین وحی بود، میزبان فتح شد و سرزمین وعده الهی گشت.

«انا فتحنا لك فتحاً مبینا... و ینصرك الله نصراً عزیزاً» (فتح/۱و۳)

اروند كنار

موج آب‌ و آتش

اروند را رودی وحشی خوانده‌اند؛ با جزر و مدی هولناك. با دو مسیر متفاوت و عمقی وحشتناك؛ اما حالا خروشی همیشگی... بهتر است بگویم اروند رودی وحشی بود، اما اینك برخلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش، درونی آرام و مغموم دارد و بی‌تاب است. اروند! آرام باش، آرام! ما نیز داغداریم.

اروند آبی‌رنگ در میان دو امتداد سبز جای گرفته است. این دو خط سبز نخلستان‌های اطراف اروند هستند. یكی در خاك ایران و دیگری در خاك عراق (بصره) چه بسیار وصیت‌نامه‌ها كه زیر همین درختان نوشته شده است. چه بسیار رازها كه با صاحبانشان پای همین نخل‌ها دفن شده است. چه بسیار ناله‌ها، مناجات‌ها و...

ماه‌ها طول كشید تا مقدمات عملیات والفجر ۸ فراهم گردد. مشكلات بسیاری در این راه بود. از جمله شناسایی منطقه، جریان نامنظم آب و سرعت آن، گل و لای ساحل رودخانه، جزر و مد، موانعی كه دشمن ایجاد كرده بود و... نیروهای شناسایی در حال تمرین و نیز شناسایی موانع منطقه بودند. نیروهای مهندسی در این مدت كارها را آرام آرام به پیش می‌بردند تا دشمن متوجه قضیه نشود. غواصان در منطقه‌های جداگانه، سخت مشغول تمرین بودند و همه این كارها چندین ماه به طول انجامید تا این كه شب عملیات فرا رسید.

شب بیستم بهمن ۱۳۶۴ یكی از شب‌های تاریخی دفاع مقدس و حتی جنگ‌های كلاسیك دنیا است. هنگام وداع فرا رسیده است. بچه‌ها همدیگر را در آغوش می‌كشند و پیشانی‌بند یازهرا سلام الله علیها را بر سر هم می‌بندند. تا ساعتی دیگر عده‌ای از اینان با خدایشان ملاقات دارند! با غروب آفتاب به آب می‌زنند تا خود را به آن سوی رودخانه برسانند. هیچ كسی از دشمن نباید خبردار شود. كسی تا ساعت ۲۲ حق تیراندازی ندارد. ساعت ۲۲ و ۱۰ دقیقه است؛ فرمان حمله می‌رسد: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ ولاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم؛ و قاتلوهم حتی لاتكون الفتنه؛ یا فاطمة الزهرا، یا فاطمة الزهرا، یا فاطمة الزهرا...» و ناگهان اروند پرخروش در برابر ایمان و اراده یا زهراگویان بچه‌ها تسلیم می‌شود.

۹ صبح روز ۲۱ بهمن محور عملیات تا شهر فاو به دست رزمندگان اسلام درآمده است. دشمن همچنان بهت‌زده است! چنان حیرت زده كه حتی از انجام هر پاتكی فلج شده است. هیچ كس فكرش را هم نمی‌كرد! شب دوم عملیات، منطقه در انتظار جهادگران مهندسی بود. یكی تفنگ به دست می‌گیرد و یكی فرمان بولدوزر. جهاد فی سبیل‌ الله است و چنین جهادی پست و مقام و درجه‌ای نمی‌شناسد.

پاتك عراقی‌ها ساعت ۳ بامداد روز ۲۲ بهمن آغاز شد. آتشی كه بین طرفین رد و بدل می‌شد، شب را به روز تبدیل كرد. جنگ به حالت تن به تن درآمد. كماندوهای عراقی هرگاه هوس حمله به خاكریزها را می‌كردند، با جواب صف‌شكن بسیجیان مواجه می‌شدند! درگیری ادامه داشت. تا صبح روز ۲۲ بهمن لشگر گارد عراقی با تانك‌ها و خودروهای نظامی خود در محور جاده البحار سعی می‌كرد خود را به خاكریزهای رزمندگان اسلام برساند. در این هنگام بالگردهای هوانیروز چون عقاب‌های تیزبال سررسیدند و سپاه دشمن از هم فروپاشید و به عقب نشست.

جنگ و گریزها ۷۵ روز ادامه یافته است تا آنكه نیروهای ایرانی جای خود را تثبیت كردند. این نه تنها یك آبروریزی بزرگ برای عراق بلكه برای همه دنیایی بود كه با تمام توان از نیروهای بعثی به دفاع پرداخته بودند.

غلامرضا طرق از بچه‌های با صفای ارتش و فرمانده گردان شهادت لشگر ۹۲ زرهی اهواز وقتی كه داشت به خط دشمن می‌زد گفت: «من شهید می‌شوم، مفقود می‌شوم، دنبالم نگردید، پیدایم نخواهید كرد.» دیگر جنازه‌اش پیدا نشد؛ چرا كه با اروند رفیق شده بود.

نام اروند با نام غواص‌ها عجین گشته است. شهادت غواص‌ها مظلومانه‌ترین شهادت‌هاست و شاید رمز اینكه اجر شهید دریا بالاتر از شهید خشكی است در همین باشد كه مجاهد این عرصه نه راه پیش دارد و نه راه پس و نه حتی راه دفاع كردن از خویش.

در روایات آمده است: هر كسی كه در آب شهید شود، اجر دو شهید را دارد. یك بار برای یكی از دوستان غواصم این روایت را تعریف كردم. گفت: راست می‌گویی جنگ در آب آن هم شب در آب اروند خروشان زیر آتش سنگینی كه از بالای سرت می‌ریزد. شب عملیات والفجر ۸ تازه معنای این جمله را یافتم كه هر كسی می‌خواهد به امام زمانش (عج) برسد، باید خودش را به آب و آتش بزند و در آن شب، هم آب بود و هم آتش.

 

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نظر سنجی
عملکرد بسیج دانشجویی طبرستان در سال 90 را چگونه ارزیابی می کنید؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
?